تنهایی های من
دريا، صبور وسنگين مي خواند و مي نوشت " من خواب نيستم ! خاموش اگر نشستم ، مرداب نيستم ! روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم روشن شود كه آتشم و آب نيستم !" دوووووووووووووووووووووستای عزیزم سال نوتون پیشاپیش مباااااااااااااااااااااااااااااااااااارک اما... کتاب را که ورق میزدیم تنها گاهی به هم نگاهی... ناگاه...!!! . . . انگشت های" هیس " از هر طرف ما را نشانه گرفتند انگار... غوغای چشم های " من و تو " سکوت را در آن کتابخانه رعایت نکرده بود... خیلی جو جالبی بود.یه آهنگ مرموز پخش میشد و همه هنرمندام جمعشون جمع بود! از تابلوهای دایی عزیز دیدن کردیم و لذتشو بردیم! دیروز از اون روزهای به یادموندنی بود.بماند که چطور رفتیم و برگشتیم! ولی رفتار اطرافیان برام خیلی جالب بود. بابا بزرگم که همش تو فکر این بود که تابلوها فروش بره!!!!!!!!!!!عزیز دلم یکم اقتصادیه!این شوخی بودااااااااااا بالاخره پدر و به فکر بچه شه دیگه. هلیا(نوه دایی ام)که سه سالشه.بعد از کلی شیطونی یهو برگشت گفت:اصلا ما واسه چی اومدیم اینجا!!!!!!!!!! دختر دایی ام هم که انگار جو خیلی روش اثر کرده بود!شروع کرده بود به درد دل کردن با مامانم. منم بعد از اینکه از خودم پذیرایی کردم!به این فکر افتادم که یه چیز برای دایی جونم بنویسم که تراوشات ذهنی زیاد یاری نکرد! خلاصه با دختر خالم و الهام یه سری نقشه کشیدیم ولی نشد عملی شون کنیم!میخواستیم بریم رو دسته گلا اسمای خودمونم اضافه کنیم! دیگه همینا یادمه! راستی اگر کسی به نقاشی و گرافیک علاقه مند هستش بهم بگه که آدرس نمایشگاه رو بهش بدم. ولی امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست! یک روز عصر گرگ گنده ای توی جنگل تاریکی به انتظار دختر کوچولویی ایستاد که سبد غذا برای مادربزرگش می برد.سرانجام دختر کوچولو از راه رسید.سبد غذا را هم در دست داشت.گرگ پرسید:سبد را برای مادربزرگت می بری؟دختر کوچولو گفت:بله.گرگ پرسید:مادربزرگت کجا خانه دارد؟دختر کوچولو به او گفت و گرگ ناپدید شد. نویسنده:جیمز تربر به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست ! چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست ! درين ساحل كه من افتاده ام خاموش، غمم دريا، دلم تنهاست . وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست ! ***** خروش موج، با من مي كند نجوا، كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت ! كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... » ***** مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست ! ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ، اميد آنكه جان خسته ام را ، به آن ناديده ساحل افكنم نيست ! به دريا شكوه بردم از شب دشت، وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت، به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛ سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .! نشسته ماه بر گردونه عاج . به گردون مي رود فرياد امواج . چراغي داشتم، كردند خاموش، خروشي داشتم، كردند تاراج ... چگونه ماهي خود را به آب مي سپرد ! به دست موج خيالت سپرده ام جان را . فضاي ياد تو، در ذهن من، چو دريائي است؛ بر آن شكفته هزاران هزار نيلوفر . درين بهشت برين، چون نسيم مي گذرم، چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟ پس با خودت روراست باش با افرادی که در نظر تو بد خلق اند، مدارا کن و خودت را مقید نکن که چون به صرف اینکه با کسی در سر کار و یا اوقاتی ممتد هر روز زمانی را می گذرانی باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود از خودت بپرس در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم؟ آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند با این افراد و در کنار آنها، قدرتمندی... ارزشهای مشترک با آنها داری و با حضور آنها در زندگیت، دنیا را زیباتر می بینی دوستان و همراهانی خارق العاده! دایره دوم جای کسانی است که به رشد معنوی تو کمک می کنند مربیان... آموزگاران و شاید هم افرادی که تنها برای وقت گذرانی خوبند بیرون رفتن و خندیدن... چیزی به تو اضافه نمی کنند ولی در عین حال هم باعث نمی شوند که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی دایره سوم همکاران و اقوامند و شاید هم آدمهای خنثی، کسانی که نقش بسیار کوچکی در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند و تاثیر آنها نیز تنها همان چند ساعتی است که با آنها هستی هیچ زمانی در غیر از ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمی کنی و به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند افراد این دایره در محدوده کار و وظایفشان با تو هستند و لاغیر دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست! آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند افراد این دایره لزوما" با خود واقعی تو مرتبط نیستند حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که تنها دورادور با کار آنها در ارتباطی افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند... در کنار آنها نمی توانی راحت باشی و وقتی آنها را می بینی شاید حتی آشفته و پریشان شوی دایره آخر جای دورترین افراد است جای آدمهایی که به تو لطمه زده اند، تحقیرت کرده اند، کسانی که همیشه به تو انرژی منفی می دهند و احساسات زجرآوری را با آنها تجربه می کنی خوب اکنون که جای هر کس را تعیین کردی اجازه نده کسانی که در دایره آخر جای دارند مستقیما" روح و روان تو را هدف قرار دهند نگذار کسی اولویت زندگی تو باشد، وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی او هستی... یک رابطه بهترین حالتش وقتی است که دو طرف در تعادل باشند شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن چون کسی که تو را دوست داشته باشد به آن توضیحات نیازی ندارد و کسی که از تو بدش بیاید، باور نمی کند! وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی شوی وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی وقتی دائم بگویی فردا انجامش می دهم، آن فردا هیچوقت نمی آید! وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم: برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم، یا بیدار شویم و رویاهایمان را دنبال کنیم. انتخاب با توست... ما کسانی که به فکرمان هستند را نگران می کنیم و حتی به گریه می اندازیم و گریه می کنیم برای کسانی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستند! این یکی از حقایق عجیب زندگی است، و اگر این را بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست! Interview with god همیشه * * * خلاقترین هنرمند: "خدا" تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من چه غروری چه نیازی چه غمیست!!!! آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است آه.......... وقتی که تو لبخند نگاهت را می تابانی بال مژگانت را می خوابانی موج موسیقی عشق از دلم میگذرد! اولین روز بارانی را به خاطر داری؟ غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو.. دکتر علی شریعتی و چه زود خار كينه،جای گرمای دست هايمان را گرفت نگاه كن،عميق تر نگاه كن گذشته را ورق بزن آيا جدايی از چشمانت مرهم دل تنهای من بود! آتربان خورشيد آسمانی ام،تو مشق هر شب منی آنقدر می نويسمت، تا باز هم طلوع كنی تو نباشی فرقی ندارد، باران ببارد يا نبارد! من می مانم و دلواپسی كاش هنگام رفتن ، دستی تكان می دادی برای خداحافظی! گفته بودی كه چرا محو تماشای منی وآنچنان مست كه يكدم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی زوزه کشیدن گرگ ها که بشریت را محکوم می کرد! صدای الله و اکبر گویان به گوش رسید نمی دانم! ناخودآگاه بر زبان آوردم خدایا! خون کدامین عاشق باز در چاه چکید! می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ويرانه ی خويش به خدا می برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه ی خويش می برم تا كه در آن نقطه ی دور شست و شويش دهم از رنگ گناه شست و شويش دهم از لكه ی عشق زين همه خواهش بی جا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه ی اميد محال می برم زنده به گورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال ناله میلرزد مي رقصد اشك آه بگذار كه بگريزم من از تو ای چشمه ی جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من به خدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمدو از شاخم چيد شعله ی آه شدم صد افسوس كه لبم باز به آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست می روم خنده به لب،خونين دل می روم از دل من دست بدار ای اميد عبث بی حاصل چه كسی باور كرد، جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد! امشب از آسمان ديده ی تو روی شعرم ستاره می بارد در زمستان دشت كاغذ ها پنجه هايم جرقه می كارد شعر ديوانه ی تب آلودم شرمگين از شيار خواهش ها پيكرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها آری آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه نا پيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست از سياهی چرا هراسيدن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب به جای می ماند عطر خواب آور ياس است آه بگذار گم شوم در تو كس نيابد دگر نشانه ی من روح سوزان و آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه ی من آه بگذر زين دريچه ی باز خفته بر بال گرم روياها همره روزها سفر گيرم بگريزم ز مرز دنياها دانی از زندگی چه می خواهم من تو باشم...تو...پای تا سر تو زندگی گر هزار باره بود بار ديگر تو...بار ديگرتو آنچه در من نهفته دريايی است كی توان نهفتنم باشد با تو زين سهمگين توفان كاش يارای گفتنم باشد بس كه لبريزم از تو می خواهم بروم در ميان صحراها سر بسايم به سنگ كوهستان تن بكوبم به موج درياها آری آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه نا پيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست.
وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم
كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم
مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم
چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم
بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم
نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم
جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم
به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟
مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...
مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود فرح دیبا یا نامزد اوستا به فرانسه ..
در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید.
برچسبها: برای تا ابد ماندن باید رفت, گاهی از قلب کسی, گاهی به قلب کسی
![]()
خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.
دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد.
بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه
میکرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه میکنی؟
دختر گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی
زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ میخرم تا آن را به
مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج میشدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود
لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: میخواهی تو را
برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمیتوانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬
به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن
را به دست مادرش هدیه بدهد!
شکسپیر میگوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم میآوری، شاخه
ای از آن را همین امروز بیاور
وقتی دختر کوچولو در خانه ی مادربزرگ را باز کرد،دید یکی توی رختخواب شبکلاه و لباس خواب دارد.به بیست و پنج قدمی تخت که رسید متوجه شد مادربزرگش نیست و گرگ به جای او دراز کشیده.برای اینکه گرگ حتی با شبکلاه و لباس خواب هم نمی تواند شبیه مادربزرگ آدم شود.دختر کوچولو دست کرد توی سبد و کلتی درآورد و گرگ را در جا کشت.
این روزها نمی شود مثل قدیم ها سر دختربچه ها کلاه بگذارید!!!


| Design By : pesare-jahaname.blogfa.com |


