سراب آسمان

خونه ی ما

همسرم...

وقتی نشسته،داره هی فکر میکنه و با انگشتش روی میز محاسباتش رو مینویسه و یه چیزایی رو زمزمه میکنه...

میرم جلوش و میگم:کجایی،بی خیال،زیادم مهم نیست!

میخنده و از اون همه فکر آزاد میشه...

شیرین ترین لحظه های عمر منه...

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392 ساعت 12:3 توسط مهسا | 


سپاس...

من خاص نیستم

ولی...

خدا خیلی خاص من رو انتخاب کرد برای اینکه ما کنار هم باشیم...

خدای مهربونم سپاس.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 ساعت 12:4 توسط مهسا | 


این روزها...

دیشب نامزد مربوطه!یک فروند موشک برام درست کردن!!!

بقدری عالی پرواز میکرد که کلی باهاش از این اتاق به اون اتاق شدم!

فردا هم میریم شیراز،حس خیلی خوبی دارم نسبت به این سفر.

به امید روزهای پر خاطره...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 ساعت 23:4 توسط مهسا | 


زندگی نو ...

گیسوانم را باشاخه های درخت پیوند میزنم،

جوان میشوم به رنگ سبز.


       "آتربان"

دارم یه زندگی جدید رو شروع میکنم و از این به بعد یک همراه دارم...

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392 ساعت 1:0 توسط مهسا | 


زندگی

 شايد زندگي آن جشني نباشد که آرزويش را داشتي اما حال که به آن دعوت شدي تا ميتواني زيبا برقص.

 چارلي چاپلين


شاید این جمله تکراری باشه ولی وصف حال این روزهای منه با یک تعبیر متفاوت ...


برچسب‌ها: از همه دوستانی که تو این مدت لطف داشتن و بهم سر زد
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1391 ساعت 0:9 توسط مهسا | 


امید رهایی نیست

وقتی همه دیواریم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 ساعت 17:37 توسط مهسا | 


دیگر هیچ ...

پیشاپیش همه ی باران ها

به دیدارت می ایم

بی چکمه و بی چتر

خودت به من اموختی

برای دیدن دریا

دلی و دیگر هیچ

مجمد رضا عبدالملکیان

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1391 ساعت 2:15 توسط مهسا | 


قهرمان زندگی...

قهرمان‌های زندگی شما فقط توانسته اند که نقطه ضعف‌های خود را بهتر پنهان کنند ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1391 ساعت 0:51 توسط مهسا | 


...

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

 من خودم بودم و یک حس غریب  

که به صد عشق و هوس می ارزید

من نه عاشق بودم نه دلداده به گیسوی بلند و نه الوده به افکار پلید...

 من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید و خدا می داند .......

 سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1391 ساعت 22:43 توسط مهسا | 


عشق

عشق یعنی ندیدن!

کور شدن نه ها...

میبینی ولی نمیبینی...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ساعت 0:25 توسط مهسا | 


من اگر پیامبر بودم،رسالتم شادمانی بود...

بشارتم آزادی و معجزه ام خنداندن کودکان...

نه از جهنمی می ترسانم و نه به بهشتی وعده میدادم...

تنها می آموختم اندیشیدن را و "انسان" بودن را...

چارلی چاپلین


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391 ساعت 15:23 توسط مهسا | 


خیلی ها آنچه می بینند در ذهن ترسیم می کنند

و برخی هر چه را که در ذهن ترسیم می کنند ، می بینند .


آن خیلی ها ، زندگی می کنند

     و این برخی ، زندگی می سازند .   

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 9:47 توسط مهسا | 


فریادهای خاموشی

دريا،

  صبور وسنگين   

مي خواند و مي نوشت

  " من خواب نيستم !

خاموش اگر نشستم ،

مرداب نيستم !

روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم

روشن شود كه آتشم و آب نيستم !"

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 15:24 توسط مهسا | 


داستان عاشقانه ی یک شعر

این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما
حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم:
 
شعری زیبا از  مهرداد اوستا: 

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟
 
 
 
ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.
محمد رضا رحمانی با نام هنری مهرداد اوستا ، زاده بیستم بهمن 1308  دیار فرزانگان ایران ، "بروجرد"  است، وی در هفتم اردیبهشت 1370 دیده از جهان فروبست ،
 

 مهرداد اوستا   در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود  فرح دیبا
یا نامزد اوستا به فرانسه ..

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید.

برچسب‌ها: برای تا ابد ماندن باید رفت, گاهی از قلب کسی, گاهی به قلب کسی
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391 ساعت 20:28 توسط مهسا | 


 

دوووووووووووووووووووووستای عزیزم سال نوتون پیشاپیش مباااااااااااااااااااااااااااااااااااارک

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ساعت 21:10 توسط مهسا | 


کتابخانه...

ما بی صدا مطالعه میکردیم

اما...

کتاب را که ورق میزدیم

تنها گاهی به هم نگاهی...

ناگاه...!!!

.

.

.

انگشت های" هیس "

از هر طرف ما را نشانه گرفتند

انگار...

غوغای چشم های " من و تو "

سکوت را در آن کتابخانه

رعایت نکرده بود...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ساعت 21:49 توسط مهسا | 


نمایشگاه

دیروز رفته بودم نمایشگاه نقاشی دایی جونم.

خیلی جو جالبی بود.یه آهنگ مرموز پخش میشد و همه هنرمندام جمعشون جمع بود!

از تابلوهای دایی عزیز دیدن کردیم و لذتشو بردیم!

دیروز از اون روزهای به یادموندنی بود.بماند که چطور رفتیم و برگشتیم!

ولی رفتار اطرافیان برام خیلی جالب بود.

بابا بزرگم که همش تو فکر این بود که تابلوها فروش بره!!!!!!!!!!!عزیز دلم یکم اقتصادیه!این شوخی بودااااااااااا بالاخره پدر و به فکر بچه شه دیگه.

هلیا(نوه دایی ام)که سه سالشه.بعد از کلی شیطونی یهو برگشت گفت:اصلا ما واسه چی اومدیم اینجا!!!!!!!!!!

دختر دایی ام هم که انگار جو خیلی روش اثر کرده بود!شروع کرده بود به درد دل کردن با مامانم.

منم بعد از اینکه از خودم پذیرایی کردم!به این فکر افتادم که یه چیز برای دایی جونم بنویسم که تراوشات ذهنی زیاد یاری نکرد!

خلاصه با دختر خالم و الهام یه سری نقشه کشیدیم ولی نشد عملی شون کنیم!میخواستیم بریم رو دسته گلا اسمای خودمونم اضافه کنیم!

دیگه همینا یادمه!

راستی اگر کسی به نقاشی و گرافیک علاقه مند هستش بهم بگه که آدرس نمایشگاه رو بهش بدم.

 

+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390 ساعت 17:57 توسط مهسا | 


او...

روزی فکر میکردم اگر او را با دیگری ببینم،شهر را به آتش میکشم

ولی امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ساعت 20:30 توسط مهسا | 


دانشگاه استنفورد


خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.
منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.»
منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»
منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.
خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»
رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم....»
خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه....  نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»
رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»
خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»
شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد;
 

دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ساعت 13:32 توسط مهسا | 


دسته گلی برای مادر

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری
بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه
می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟
دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی
زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به
مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود
لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را
برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬
به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن
را به دست مادرش هدیه بدهد!

شکسپیر می‌گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری، شاخه
ای از آن را همین امروز بیاور
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390 ساعت 19:18 توسط مهسا | 


شنل قرمزی

یک روز عصر گرگ گنده ای توی جنگل تاریکی به انتظار دختر کوچولویی ایستاد که سبد غذا برای مادربزرگش می برد.سرانجام دختر کوچولو از راه رسید.سبد غذا را هم در دست داشت.گرگ پرسید:سبد را برای مادربزرگت می بری؟دختر کوچولو گفت:بله.گرگ پرسید:مادربزرگت کجا خانه دارد؟دختر کوچولو به او گفت و گرگ ناپدید شد.

وقتی دختر کوچولو در خانه ی مادربزرگ را باز کرد،دید یکی توی رختخواب شبکلاه و لباس خواب دارد.به بیست و پنج قدمی تخت که رسید متوجه شد مادربزرگش نیست و گرگ به جای او دراز کشیده.برای اینکه گرگ حتی با شبکلاه و لباس خواب هم نمی تواند شبیه مادربزرگ آدم شود.دختر کوچولو دست کرد توی سبد و کلتی درآورد و گرگ را در جا کشت.

این روزها نمی شود مثل قدیم ها سر دختربچه ها کلاه بگذارید!!!

نویسنده:جیمز تربر

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ساعت 17:46 توسط مهسا | 


به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !

درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،

غمم دريا، دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !

*****

خروش موج، با من مي كند نجوا،

كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت !

كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »

*****

مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،

اميد آنكه جان خسته ام را ،

به آن ناديده ساحل افكنم نيست !

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390 ساعت 18:42 توسط مهسا | 


به دريا شكوه بردم از شب دشت،

وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،

به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛

سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390 ساعت 18:12 توسط مهسا | 


نشسته ماه بر گردونه عاج .

به گردون مي رود فرياد امواج .

چراغي داشتم، كردند خاموش،

خروشي داشتم، كردند تاراج ...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390 ساعت 18:10 توسط مهسا | 


 

چگونه ماهي خود را به آب مي سپرد !

به دست موج خيالت سپرده ام جان را .

فضاي ياد تو، در ذهن من، چو دريائي است؛

بر آن شكفته هزاران هزار نيلوفر .

درين بهشت برين، چون نسيم مي گذرم،

چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را ؟

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390 ساعت 18:9 توسط مهسا | 


با قدرت فکر خود چهل سال جوان تر شوید


دانشمندان برای بررسی تعیین میزان قدرت باورها بر كیفیت زندگی انسانها آزمایشی را در «‌هاروارد یونیورسیتی » انجام دادند.نتیجه این تحقیقات بسیار جالب است:

80 پیرمرد و 80 پیرزن را براى این پروژه انتخاب كردند .یك شهرك را به دور از هیاهو برابر با 40سال پیش ساختند .غذاهای 40سال پیش در این شهرك پخته میشد .خط روی شیشه‌های مغازه‌ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فیلم‌های قدیمی ، اخباری كه از رادیو و تلویزیون پخش میشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد این 160 نفر را از هر نظر آزمایش كردند .

تعداد موی سر ، رنگ موی سر ، نوع استخوان ، خمیدگی بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، میزان فشار خون ... بعد این 160 نفر را به داخل این شهرك بردند ، بعد از گذشت 5الی 6ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست می‌ایستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بین رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهای سر شروع به مشكی شدن كرد ، چین و چروكهای دست و صورت از بین رفت ...


علت چه بود ؟

خیلی ساده است .آنها چون مطابق با 40سال پیش زندگی كردند ، باور كرده بودند 40سال جوانتر شده اند .

انسانها همان گونه كه باور داشته باشند می‌توانند بیندیشند .باورهای آدمی است كه در هر لحظه به او القا میكند كه چگونه بیندیشد .

اصولا فرق بین انسانها ، فرق میان باورهای آنان است .انسانهای موفق با باورهای عالی ، موفقیت را برای خود خلق میكنند.انسانهای ثروتمند ، باورهای عالی و ثروت آفرین دارند كه با اعتماد به نفس عالی خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت میروند و به لحاظ باورهای مثبتشان به ثروت مطلوب خود میرسند .

قانون زندگی قانون باورهاست .باورهای عالی سرچشمه همه موفقیتهای بزرگ است .توانمندی یك انسان را باورهای او تعیین می‌كند .

انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق میكنند . باورهای شما دستاوردهای شما را در زندگی میسازند . زیرا باورها تعیین كننده كیفیت اندیشه‌ها ، اندیشه‌ها عامل اولیه اقدامها و اقدامها عامل اصلی دستاوردها هستند .
+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1390 ساعت 11:1 توسط مهسا | 


فلسفه وجود این 5 دایره، شناخت است، نه پیش داوری

 

پس با خودت روراست باش

با افرادی که در نظر تو بد خلق اند، مدارا کن

و خودت را مقید نکن که چون به صرف اینکه با کسی در سر کار و یا اوقاتی ممتد

هر روز زمانی را می گذرانی

باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی

در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری

حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی

ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود

از خودت بپرس

در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم؟

آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند

با این افراد و در کنار آنها، قدرتمندی...

ارزشهای مشترک با آنها داری

و با حضور آنها در زندگیت، دنیا را زیباتر می بینی

دوستان و همراهانی خارق العاده!

دایره دوم جای کسانی است که به رشد معنوی تو کمک می کنند

مربیان... آموزگاران

و شاید هم افرادی که تنها برای وقت گذرانی خوبند

بیرون رفتن و خندیدن...

چیزی به تو اضافه نمی کنند

ولی در عین حال هم باعث نمی شوند که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی

دایره سوم همکاران و اقوامند

و شاید هم آدمهای خنثی، کسانی که نقش بسیار کوچکی در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند

و تاثیر آنها نیز تنها همان چند ساعتی است که با آنها هستی

هیچ زمانی در غیر از ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمی کنی

و به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند

افراد این دایره در محدوده کار و وظایفشان با تو هستند و لاغیر

دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست!

آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند

افراد این دایره لزوما" با خود واقعی تو مرتبط نیستند

حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که تنها دورادور با کار آنها در ارتباطی

افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند...

در کنار آنها نمی توانی راحت باشی

و وقتی آنها را می بینی شاید حتی آشفته و پریشان شوی

دایره آخر جای دورترین افراد است

جای آدمهایی که به تو لطمه زده اند، تحقیرت کرده اند،

کسانی که همیشه به تو انرژی منفی می دهند

و احساسات زجرآوری را با آنها تجربه می کنی

خوب اکنون که جای هر کس را تعیین کردی

اجازه نده کسانی که در دایره آخر جای دارند

مستقیما" روح و روان تو را هدف قرار دهند

نگذار کسی اولویت زندگی تو باشد، وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی او هستی...

یک رابطه بهترین حالتش وقتی است که دو طرف در تعادل باشند

شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن

چون کسی که تو را دوست داشته باشد به آن توضیحات نیازی ندارد

و کسی که از تو بدش بیاید، باور نمی کند!

وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی شوی

وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی

وقتی دائم بگویی فردا انجامش می دهم، آن فردا هیچوقت نمی آید!

وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم:

برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،

یا بیدار شویم و رویاهایمان را دنبال کنیم.

انتخاب با توست...

ما کسانی که به فکرمان هستند را نگران می کنیم و حتی به گریه می اندازیم

و گریه می کنیم برای کسانی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستند!

این یکی از حقایق عجیب زندگی است،

و اگر این را بفهمی،

هیچوقت برای تغییر دیر نیست!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 ساعت 17:2 توسط مهسا | 


گفتگو با خدا

 
 

Interview with god

گفتگو با خدا
 
I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم 
 
So you would like to Interview me? “God asked”
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
 
If you have the time “I said”
گفتم : اگر وقت داشته باشید 
 
God smiled
خدا لبخند زد
 
My time is eternity
وقت من ابدی است 
 
What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
 
What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
 
Go answered …
خدا پاسخ داد …
 
That they get bored with childhood
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند 
 
They rush to grow up and then long to be children again
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند  
 
That they lose their health to make money
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند
 
And then lose their money to restore their health
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند 
 
By thinking anxiously about the future That
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند 
 
They forget the present
زمان حال فراموش شان می شود 
 
Such that they live in neither the present nor the future
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال 
 
That they live as if they will never die
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد 
 
And die as if they had never lived
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند 
 
God’s hand took mine and we were silent for a while
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم 
 
And then I asked …
بعد پرسیدم …
 
As the creator of people what are some of life’s lessons you want them to learn?
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟
 
God replied with a smile
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد 
 
To learn they cannot make anyone love them
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد 
 
What they can do is let themselves be loved
اما می توان محبوب دیگران شد 
 
learn that it is not good to compare themselves to others
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند 
 
To learn that a rich person is not one who has the most
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد 
 
But is one who needs the least
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
 
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم 
 
And it takes many years to heal them
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد 
 
To learn to forgive by practicing forgiveness
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن  
 
To learn that there are persons who love them dearly
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند  
 
But simply do not know how to express or show their feelings
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند 
 
To learn that two people can look at the same thing and see it differently
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند 
 
To learn that it is not always enough that they are forgiven by others
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند  
 
They must forgive themselves
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند 
 
And to learn that I am here
و یاد بگیرن که من اینجا هستم 
 
Always

همیشه

 

*

*

*

خلاقترین هنرمند: "خدا"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390 ساعت 17:40 توسط مهسا | 


باز باران.........

باز باران٬ با ترانه

میخورد بر بام خانه»

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟
...
... ... ...
آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران

گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟

خاطرات خوب و رنگین

در پس آن کوی بن بست

در دل تو٬ آرزو هست؟

* * *

کودک خوشحال دیروز

غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد

آرزوها رفته بر باد

* * *

باز باران٬ باز باران

میخورد بر بام خانه

بی ترانه ٬ بی بهانه

شایدم٬ گم کرده خانه
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390 ساعت 15:59 توسط مهسا | 


منشین با من منشین

تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

چه غروری چه نیازی چه غمیست!!!!

+ نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390 ساعت 21:51 توسط مهسا |